تماشا کردن انیمیشن و کارتون یکی از بهترین بخش‌های دوران کودکی است. بعضی از ما بزرگ‌تر‌ها خوش‌شانس بوده‌ایم و برخی از بهترین انیمیشن‌های تاریخ سینما را در همان دوران کودکی دیده‌ایم. ولی بعضی از ما هم به هر چیزی که از تلویزیون پخش می‌شد محدود بودیم. اما حتی اگر سنی از ما گذشته باشد، هنوز […]

تماشا کردن انیمیشن و کارتون یکی از بهترین بخش‌های دوران کودکی است. بعضی از ما بزرگ‌تر‌ها خوش‌شانس بوده‌ایم و برخی از بهترین انیمیشن‌های تاریخ سینما را در همان دوران کودکی دیده‌ایم. ولی بعضی از ما هم به هر چیزی که از تلویزیون پخش می‌شد محدود بودیم. اما حتی اگر سنی از ما گذشته باشد، هنوز هم برای دیدن بهترین انیمیشن‌ها یا به اصطلاح خودمانی‌تر بهترین کارتون‌ها در کنار بچه‌ها یا حتی به تنهایی دیر نشده است. در این مطلب قصد داریم بهترین انیمیشن‌های جهان را به شما معرفی کنیم.

۱. درون بیرون

  • عنوان اصلی: Inside Out
  • سال تولید: ۲۰۱۵
  • کارگردان: پیت داکتر، رونی دل کارمن
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۴ از ۱۰۰

ترجمه‌ی تحت‌اللفظی فیلم چیزی می‌شود در مایه‌های «درون بیرون». قشنگ نیست، ولی منظور را می‌رساند. این که واقعا درون هر شخصیتی که در زندگی با او روبه‌رو می‌شویم و فقط صورت ظاهر و واکنش‌هایش را می‌بینیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ می‌شود «ظاهر و باطن» هم معنایش کرد. ایده یک خطی فیلم درخشان است. این که بخواهیم سر از ساز و کار احساسات درونی آدم‌ها دربیاوریم و آن را به بیان خیلی ساده نقاشی کنیم. جوری که یک بچه‌ی ۷-۸ ساله هم آن را بفهمد. این انیمیشن درست به اندازه‌ی همان احساساتی که برایشان تجسم قائل شده، در یک سطح ساده و در سطحی دیگر پیچیده و عمیق است.

قرار است در مسیر بزرگ شدن یک کودک قرار بگیریم. خب بدوی‌ترین احساساتی که از زمان تولد همراهمان هستند و معلول‌هایشان چیست؟ خنده، گریه، ترس، خشم. فیلمنامه‌نویسان «درون بیرون» کاراکتر نفرت را هم به آن چهار حس اصلی اضافه کرده‌اند. Disgust البته این جا کاملا معنای نفرت نمی‌دهد. یک حسی بین چندش و نفرت است آمیخته با حسادت که در دختران نوجوان خیلی دیده می‌شود. پیت داکتر، که ایده اولیه فیلم متعلق به اوست و خودش هم یکی از فیملنامه‌نویسان، اول داستان همراهی شادی و ترس را نوشته بود. طبیعی است که ترس برای کودکان حس شناخته‌شده‌تر و ملموس‌تری است، اما داکتر کمی بعد به این نتیجه می‌رسد که همجواری شادی و غم به فیلمنامه چهارچوب درست‌تری می‌دهد.

۲. آقای فاکس شگفت‌انگیز

  • عنوان اصلی: Fantastic Mr. Fox
  • سال تولید: ۲۰۰۹
  • کارگردان: وس اندرسون
  • امتیاز متاکریتیک: ۸۳ از ۱۰۰

داستان آقای فاکس روباهی که از مرغدانی‌ها مرغ می‌دزدد. کشاورزان خشمگین که از دزدی‌های فاکس به تنگ آمده‌اند تصمیم می‌گیرند که خودشان را از شر او و خانواده‌اش خلاص کنند. در حالی که همسر فاکس هم از او می‌خواهد که دست از وحشیگری‌های گذشته بردارد و یک پدر مسئول شود، اما فاکس یاغی‌تر از این حرف‌هاست.

فیلمنامه را وس اندرسون همراه با نوآ بومباک نوشته‌اند. بومباکی که خودش تبدیل به یکی از بهترین کارگردانان قرن بیست و یکم شده است و فیلم‌های بالغانه‌ی نیویورکی می‌سازد. صداپیشه هم که جورج کلونی است. بازیگری که همیشه از حزب دموکرات طرفداری کرده و کمی مایه‌های چپ هم دارد. ترکیب این آدم‌ها با هم از این جهت مهم است که همه‌ی آن‌ها بخش روشنفکری سینمای مستقل آمریکا را تشکیل می‌دهند و «آقای فاکس شگفت‌انگیز» عصاره‌ی عقاید همه‌ی آن‌هاست. همه‌ی چیز‌هایی که شاید تصویر کردنشان در یک فیلم سینمایی دشوار بود با داستانی از رولد دال در یک انیمیشن جمع کردند.

با ظرافت و شوخ‌طبعی اظهارات علیه سرمایه‌داری و فئودالیته را در دل داستانش مطرح می‌کند. از لحاظ بصری هیجان‌انگیز است و دائم پرسپکتیو فیلم عوض می‌شود. چکیده‌ی همه‌ی جهان فانتزی اندرسون را می‌توانید در این انیمیشن جذاب پیدا کنید.

۳. سفیدبرفی و هفت کوتوله

  • عنوان اصلی: Snow White and the Seven Dwarfs
  • سال تولید: ۱۹۳۷
  • کارگردان: دیوید هند و گروه همکاران (محصول دیزنی)
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۵ از ۱۰۰

از جهات زیادی انیمیشن قابل اهمیتی است. به هر حال «سفید برفی و هفت کوتوله» اولین فیلم بلند انیمیشنی که کمپانی دیزنی تولید کرد.

اقتباسی از داستان آلمانی برادران گریم، ماجرای دختری که پوستی به سفیدی برف دارد و مادرش موقع تولدش از دنیا می‌رود. پدرش با زن زیبا، اما بدجنسی ازدواج می‌کند که یک آینه‌ی جادویی دارد. وقتی سفیدبرفی بزرگ می‌شود آینه‌ی جادویی به ملکه می‌گوید که سفید برفی از او هم زیباتر است. ملکه به خشم می‌آید و می‌خواهد سفید برفی را بکشد که او به دل جنگی و کلبه‌ی هفت کوتوله پناهنده می‌شود.

تمام فریم‌های انیمیشن روی استوری بورد توسط یک تیم شش-هفت نفره کشیده شد. دیوید هند در حقیقت کارگردان سرپرست بود. گروهی از کارگردانان برای سکانس‌های مختلف در نظر گرفته شده بودند. فیلم در زمان خودش رکورد پرفروش‌ترین فیلم ناطق را شکست. اگر نرخ تورم را در نظر بگیریم هنوز هم یکی از ده انیمیشن پرفروش است. اما به جز آن والت دیزنی برای این فیلم یک اسکار افتخاری دریافت کرد. بیشتر منتقدان هم در آن دوره شیوه‌ی رئالیستی تصویر شدن کاراکتر‌های انسانی را ستایش کردند.

«سفید برفی و هفت کوتوله» از آن انیمیشن‌های کلاسیک دیزنی است که کهنه نمی‌شود.

۴. پری دریایی کوچولو

  • عنوان اصلی: The Little Mermaid
  • سال تولید: ۱۹۸۹
  • کارگردان: ران کلمنتس، جان ماسکر (محصول دیزنی)
  • امتیاز متاکریتیک: ۸۸ از ۱۰۰

ایده‌ی اصلی انیمیشن «پری دریایی کوچولو» که در دهه‌ی هشتاد دیزنی را نجات داد و بعد از یک دوره‌ی افول دوباره به اوج قدرت انیمیشن‌سازی برگرداند از داستانی به همین نام نوشته‌ی هانس کریستین اندرسن می‌آید. مردی که بیش از هر نویسنده‌ی دیگری، به عنوان نویسنده‌ی داستان‌های کودکانه تاثیرگذار بوده است. با این حال اگر وارد جهان تلخ قصه‌هایش بشوید به وحشت می‌افتید.

چرا بین همه‌ی انیمیشن‌ها و افسانه‌های پریان دیزنی این یکی تا این اندازه محبوب است؟ می‌شود دو دلیل برایش پیدا کرد. اول اینکه نیمی از قصه‌ی در یک جهان متفاوت می‌گذرد. دنیای زیر دریا. دریایی که از نزدیک لمس‌اش کرده‌ایم، اما انیماتور‌های دیزنی جهانی برایش خلق می‌کنند که تخیل‌مان را نسبت به آن‌چه زیر این سطح آبی بیکران وجود دارد به جنبش درمی‌آورد. دلیل مهم‌تر، اما کاراکتر اصلی قصه است: آریل، پری دریایی کوچولو جزو معدود شاهزاده‌خانم‌های دیزنی است که منتظر شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید نمی‌ماند تا بیاید و از چنگ دشمنان نجاتش بدهد.

در انیمیشن پرنس اریک به جز آن نبرد آخر با جادوگر هیچ کنش موثر و هیجان‌انگیزی ندارد در حالی که این آریل است که به شیوه‌ی فاوست با شیطان معامله می‌کند. آن‌قدر عاشق است که خانواده‌اش را رها کند و از صدایش بگذرد تا به جهانی راه پیدا کند که معشوق در آن زندگی می‌کند.

آریل است که به کمک دوستانش دنبال اریک راه می‌افتد تا او را از ازدواج با جادوگر پلید نجات بدهد. دیزنی سعی کرد اقتباس وفادارانه‌ای از قصه‌ی اندرسن داشته باشد، اما جهان اندرسن برای انیمیشن آمریکایی بیش از اندازه سیاه و تلخ بود و این‌بار خدا را شکر که استودیو در داستان اندرسن دست برد. تحملش را داشتید آریل بعد از همه‌ی آن ماجرا‌ها ببیند معشوقش یک موجود خائن معمولی است که به او پشت می‌کند و با زن دیگری ازدواج می‌کند؟

هرچند نتیجه ماجرا در داستان اندرسن عمیق‌تر و پخته‌تر است. منطبق بر آن جمله معروف «من عاشق عشقم نه عاشق معشوق»، آریل فقط برای عشقی که خودش دارد معامله‌ی دوباره با جادوگر را نمی‌پذیرد و درنهایت به کفی روی دریا بدل می‌شود. با وجود پایان خوش دیزنی هنوز هم می‌توانید رگه‌های جهان حزن‌آلود اندرسن را در انیمیشن «پری دریایی کوچولو» پیدا کنید.

 

۵. شهر اشباح

  • عنوان اصلی: Spirited Away
  • سال تولید: ۲۰۰۱
  • کارگردان: هایائو میازاکی
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۶ از ۱۰۰

 

نه تنها آن را یکی از بهترین انیمیشن‌های تاریخ سینما می‌دانند که منتقدان می‌گویند یکی از بهترین فیلم‌های هزاره‌ی سوم است. انیمیشنی شوخ‌طبعانه که در جهان فانتزی پر از آب و رنگ میازاکی می‌گذرد و داستان بلوغ کاراکتر قهرمانش است.

چیهیروی ده ساله و پدر و مادرش به سمت خانه‌ی جدیدشان در حرکت هستند که پدر از یک مسیر میانبر می‌رود. آن‌ها سر راهشان به یک پارک سرگرم‌کننده‌ی رها شده می‌رسند. پدر چیهیرو اصرار به گردش در پارک دارد. آن‌ها یک رستوران کشف می‌کنند که پدر و مادر چیهیرو شروع به خوردن غذا در آن می‌کنند. رستورانی که هیچ‌کس در آن حضور ندارد. چیهیرو به گوشه و کنار سرک می‌کشد و با پسری به نام هاکو ملاقات می‌کند که به او هشدار می‌دهد قبل از غروب آفتاب از کناره‌ی رودخانه برگردد. والدین چیهیرو تبدیل به خوک می‌شوند و خلاصه چیهیرو وارد دنیایی می‌شود که پر از ارواح و جادوگرهاست.

فیلم با بودجه‌ی ۱۵ میلیون دلاری تولید شد و ۳۴۶ میلیون دلار در جهان فروخت. منتقدان شیوه‌ی کارگردانی میازاکی را ستایش کردند. انیمیشن میازاکی قابل مقایسه با کتاب‌های لوییس کارول است که از او «آلیس در سرزمین عجایب» را بیشتر از بقیه‌ی آثارش می‌شناسیم. فیلمی که کاراکتر‌های عجیب و غریبش موفق می‌شوند تنش خاصی در آن ایجاد کنند.

۶. فانتزیا

 

  • عنوان اصلی: Fantasia
  • سال تولید: ۱۹۴۰
  • کارگردان: تیمی از کارگردانان دیزنی
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۶ از ۱۰۰

این سومین فیلم انیمیشن بلند کمپانی دیزنی بود. فیلم از هشت بخش تشکیل شده است. گفتن خلاصه داستانی برای آن کار ساده‌ای نیست، چون هر بخش کاملا مجزا و در حقیقت برای یک سمفونی نوشته و ساخته شده. لئوپولد استوکوفسکی به همراه ارکستر فیلادلفیا این قطعات موسیقی را تنظیم و اجرا کرد. دیمز تیلور که خودش منتقد موسیقی و آهنگساز بود اول هر انیمیشن قطعه‌ی موسیقی و تصاویر مرتبط به آن را معرفی می‌کرد.

قطعه‌ی اول از باخ است و شامل یک سری خطوط و تصاویر آبستره است. قطعه‌ی چایکوفسکی تغییر فصل‌ها را نشان می‌دهد به همراه رقص‌هایی از گل‌ها، برگ‌ها، قارچ‌ها و ماهی‌ها. در قطعه‌ی پل دوکاس برمبنای شعری از گوته که سال ۱۷۹۷ منتشر شده میکی ماوس به عنوان قهرمان بعد از مدت‌ها جلوی دوربین می‌رود. او از جادو‌های استادش استفاده می‌کند، اما قادر به کنترل کردن آن‌ها نیست. در قطعه‌ی بهار استراوینسکی شاهد تاریخ بصری از ابتدای پیدایش زمین و موجودات زنده‌ی آن هستیم. با سمفونی بتهوون سری به اسطوره‌ها و سانتور‌ها و الهه‌های عشق و طرب می‌زنیم. یک باله‌ی کمیک چاشنی قطعه‌ی پونیچلی می‌شود. قطعات موسورگسکی و شوبرت پایان‌بخش این رویای شاهکار دیزنی هستند.

به نظر بسیاری از منتقدان این شاهکار دیزنی است. این انیمیشنی جاه‌طلبانه است. در ستایش موسیقی و هنر تصویرگران دیزنی. تلفیقی فوق‌العاده که معنای هنر واقعی است.

۷. وال-ای

 

  • عنوان اصلی: WALL-E
  • سال تولید: ۲۰۰۸
  • کارگردان: اندرو استانتون
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۵ از ۱۰۰

 

پسری تنها دختری را ملاقات می‌کند، عاشقش می‌شود و او را تا انتهای زمین، در این مورد تا انتهای دنیا، تعقیب می‌کند. مهم نیست که آن‌ها ربات هستند. مهم نیست که دیالوگی در میان نیست. مهم نیست که این انیمیشن است. وقتی وال-ای و ایو با هم در آسمان و در میان ستاره‌ها می‌رقصند، شاید حس کنیم در حال مشاهده‌ی فیلمی از فرد آستر و جینجر راجرز هستیم. «وال-ای» نه فقط یک انیمیشن درجه یک که یکی از بهترین کمدی-رمانتیک‌های سال‌های اخیر است.

«وال-ای» نهمین انیمیشنی است که پیکسار تولید کرد. داستان یک روبات آشغال‌جمع‌کن در آینده‌ای که زمین نابود شده و غیرقابل سکونت است، کره‌ی زمین را از آشغال‌ها تمیز می‌کند. تا این که کاوشگری یک روبات به نام ایو را به زمین می‌فرستد که وال-ای عاشقش می‌شود و سرتاسر کهکشان را به دنبالش درمی‌نوردد.

انیمیشن با بودجه‌ی مفصل ۱۸۰ میلیون دلاری تولید شد و البته بیش از ۵۰۰ میلیون دلار فروش کرد.

ایده‌ی انیمیشن «وال-ای» وقتی به ذهن اندرو استانتون رسید که انیمیشن «داستان اسباب‌بازی» رو به پایان بود. او و جان لسه‌تر و بقیه‌ی مغز‌های متفکر پیکسار داشتند به پروژه‌های بعدی‌شان فکر می‌کردند که استانتون می‌پرسد: «چه می‌شد اگر آدم‌ها زمین را ترک می‌کردند و کسی فراموش می‌کرد که آخرین روبات را با خودش ببرد؟» ایده‌ی استانتون به نوعی از داستان «رابینسون کروزوئه» می‌آمد.

این انیمیشن یکی از پیچیده‌ترین تولیدات پیکسار از زمان «کمپانی هیولاها» بود، چون جهان و تاریخ آن باید به شیوه‌ای متقاعدکننده طراحی می‌شد. در حالی که بیشتر انیمیشن‌های پیکسار دور و بر ۷۵ هزار استوری بورد دارند برای «وال-ای» ۱۲۵ هزار استوری بورد کشیده شد. منتقدان عاشق فیلم شدند. آن‌ها معتقد بودند که «وال-ای» نشان می‌دهد تنها مرز مدیوم سینما تخیل انسان است.

۸. آنومالیسا

 

  • عنوان اصلی: Anomalisa
  • سال تولید: ۲۰۱۵
  • کارگردان: چارلی کافمن
  • امتیاز متاکریتیک: ۸۸ از ۱۰۰

چارلی کافمن را به عنوان یکی از پیچیده‌ترین فیلمنامه‌نویسان معاصر می‌شناسیم. مردی که فیلمنامه‌ی شاهکار فیلم «سینکداکی نیویورک» را نوشت و به عنوان اولین فیلمش آن را کارگردانی کرد. اما بین آن فیلم و دومین اثرش در مقام کارگردان که همین انیمیشن «آنومالیسا» است هفت سال فاصله افتاد.

انیمیشن «آنومالیسا» به شیوه‌ی استاپ موشن ساخته شده است و یکی از ملانکولیک‌ترین آثار هزاره‌ی سوم به حساب می‌آید. انیمیشنی با فضایی ناامیدکننده و تاریک درباره‌ی یک متخصص سرویس مشتریان که به اوهایو سفر می‌کند تا آخرین کتابش را در رویدادی در یک هتل معرفی کند. او از همه‌ی آدم‌های اطرافش فاصله دارد و همه‌ی آدم‌ها از جمله همسرش در ذهن او صدا و چهره‌ای مشابه با یکدیگر دارند. مایکل در اتاقش در هتل سخنرانی‌اش را تمرین می‌کند که خاطرات عصبی گذشته به او هجوم می‌آورند. مایکل در هتل با زنی به نام لیزا آشنا می‌شود که تنها کسی است که صدا و چهره‌اش با دیگران فرق دارد.

«آنومالیسا» نامزد جایزه‌ی اسکار بهترین انیمیشن و نامزد گلدن‌گلوب شد و تنها انیمیشنی شد که جایزه‌ی بزرگ هیات داوران را از جشنواره‌ی فیلم ونیز کسب کرد.

کاراکتر‌ها با پرینتر‌های سه‌بعدی خلق شدند و قصد آن‌ها این بود که انیمیشن رئالیستی بسازند که روی مخاطب تاثیر بگذارد و حتی آزارش بدهد. چالش بزرگ آن‌ها این بود انیمیشنی بسازند که به مخاطب حس دیدن یک کارتون را ندهد و بیشتر شبیه یک فیلم سینمایی باشد.

منتقدان معتقدند که «آنومالیسا» برگ برنده‌ی دیگری در کارنامه‌ی چارلی کافمن است. آن‌ها انیمیشن کافمن را با فیلم‌هایی مثل «گمشده در ترجمه» مقایسه کردند. فیلمی که در عین حال که سرگرم‌کننده است می‌تواند واقعا به عنوان تصویری از یک ضدآرمانشهر ترسناک و مهیب باشد.

 

۹. داستان شاهزاده خانم کاگویا

 

  • عنوان اصلی: The Tale of The Princess Kaguya
  • سال تولید: ۲۰۱۳
  • کارگردان: ایزائو تاکاهاتا
  • امتیاز متاکریتیک: ۸۹ از ۱۰۰

مرد بامبوشکن یک روز از دل ساقه‌ی بامبو دختر کوچک زیبایی را پیدا می‌کند. او را به خانه می‌برد و همراه همسرش با شادی دختر را بزرگ می‌کنند. بچه‌های روستا دختر را بامبوی کوچک صدا می‌زنند، اما مرد نامش را شاهزاده‌خانم گذاشته. از دل بامبو‌ها برای دختر سکه‌های طلا و لباس‌های رنگارنگ بیرون می‌ریزد که باعث می‌شود مرد فکر کند دختر باید زندگی مثل شاهزاده‌ها در شهر داشته باشد. آن‌ها به شهر می‌روند، اما دختر روز به روز غمگین‌تر می‌شود.

دهه‌ی هفتاد تلویزیون بار‌ها فیلم «شاهزاده خانمی از ماه» را پخش کرد. حتی مدتی اکران سینما‌ها بود. آن فیلم و حالا این انیمیشن محصول استودیو گیبلی هر دو برداشتی از یک افسانه عامیانه‌ی ژاپنی به نام «مرد بامبوشکن» هستند.

وقتی پای محصولی از استودیوی گیبلی به میان می‌آید احتمالا اول یاد انیمیشن‌های هایائو میازاکی می‌افتید. آن محصولات خوش آب و رنگ با کاراکتر‌های عجیب و غریب بامزه. سبک بصری «شاهزاده‌خانم کاگویا» با آن انیمیشن‌ها خیلی متفاوت است. اینجا همه چیز کمرنگ‌تر است. «کاگویا» نقاشی‌های آبرنگ است و بهترین فرم برای تعریف کردن افسانه‌ی قدیمی که نشانه‌هایی از فرهنگ یک کشور کهن را با خودش دارد: یک‌جور غم شرقی که با حیرانی و سرگشتگی میان دو دنیا همراه است.

نکته‌اش شاعرانگی داستان یک تبعیدی است. تبعیدی که دلش برای سرزمین خودش تنگ می‌شود. در مورد «کاگویا» البته مسئله پیچیده‌تر است. زمین همان‌طور که برای انسان‌ها مادری می‌کند آغوش‌اش را برای دختری که از ماه آمده با گشاده‌دستی باز کرده است. کاگویا وقتی در طبیعت است نزدیک‌ترین رابطه را با زمین و زمینی‌ها دارد. به شهر که می‌آید و درگیر حقه‌بازی‌ها و تشریفات می‌شود از زمین هم فاصله می‌گیرد آن‌قدر که در یک لحظه آرزو کند به ماه برگردد.

۱۰. پینوکیو

  • عنوان اصلی: Pinocchio
  • سال تولید: ۱۹۴۰
  • کارگردان: بن شارپستین و گروهی از کارگردانان (محصول دیزنی)
  • امتیاز متاکریتیک: ۹۹ از ۱۰۰

آن‌قدر انیمیشن دیده شده‌ای است که توضیح چندانی لازم ندارد. سال ۱۹۴۰ کمپانی دیزنی سراغ رمان کودکان نوشته‌ی کارلو کولودی به نام «ماجرا‌های پینوکیو» رفت. این دومین انیمیشن بلندی بود که دیزنی بعد از «سفید برفی و هفت کوتوله» تولید کرد.

فیلم درباره‌ی یک عروسک چوبی به نام پینوکیوست که نجار پیری به اسم ژپتو آن را درست کرده. پری آبی به پینوکیو جان می‌بخشد تا پدر ژپتو تنها نباشد و قرار می‌شود اگر پینوکیو ثابت کرد که می‌تواند پسری شجاع، صادق و فداکار باشد تبدیل به پسری واقعی شود، اما سر راه پینوکیو همیشه وسوسه‌های زیادی قرار می‌گیرد که به خصوص او را وادار به دروغگویی می‌کند. هر بار هم که دروغ می‌گوید دماغش دراز می‌شود.

انیمیشن «پینوکیو» یک دستاورد پیشگامانه در حوزه‌ی جلوه‌های انیمیشن بود و به پدیده‌های طبیعی مثل باران، رعد و برق، دود و سایه تحرکی رئالیستی بخشیده بود.

انیمیشن از لحاظ داستانی قصه‌ی ساده‌ی اخلاقی دارد که می‌خواهد به بچه‌ها درس راستگویی و درستکار بودن بدهد. نکته‌ی جالب این جاست علیرغم این که اولین انیمیشنی بود که توانست اسکار بهترین ترانه را از آن خودش کند در گیشه شکست سختی خورد. «پینوکیو» در فرهنگ عامه‌ی آمریکا تاثیر به سزایی گذاشت و از لحاظ زیبایی‌شناسی هم تاثیرگذار بود.

منتقدان هم آن را پسندیدند و گفتند که «پینوکیو» انیمیشنی هوشمندانه و لذت‌بخش است. به خصوص در زمینه‌ی طراحی و رنگ‌آمیزی منتقدان تحت‌تاثیر کار انیماتور‌های دیزنی قرار گرفتند.